ارسال مطلب افزودن لينک افزودن تصوير افزودن فايل

مکان تبلیغات شما
مکان تبلیغات شما
مکان تبلیغات شما
بروز رسانی 
lida

آهنگ جدید مرتضی سرمدی*****مقصرimg src=



[لینک پیوستی]
sanam
img src=سینا سرلک....تنهاییimg src=


گوش بدید دوستان جان
[لینک پیوستی]
hana

اهنگ جدید اموباند.....سخت بودimg src=

پیشنهاد میدم گوش بدید

[لینک پیوستی]
@hanaa72 عضو گروه شد.
اذر
معاون مدیریت سایت
عکس و تصویر بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را لب فرهاد نبوسید لب شیرین را صدهزاران دل ...
بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را

صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را

گر شبی حلقهٔ آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را

سیم اگر بر زبر سنگ ندیدی هرگز
بنگر آن سینهٔ سیمین و دل سنگین را

ره به سر چشمه خورشید حقیقت بردم
تا گشودم به رخش چشم حقیقت بین را

کسی از خاک سر کوی تو بستر سازد
که سرش هیچ ندیده‌ست سر بالین را

گر به رخ اشک مرا در دل شب راه دهی
بشکنی رونق بازار مه و پروین را

گر تو در باغ قدم رنجه کنی فصل بهار
برکنی ریشهٔ سرو و سمن و نسرین را

گر تو در بتکده با زلف چو زنار آیی
بت پرستان نپرستند بت سیمین را

کفر زلف تو چنان زد ره دین و دل من
که مسلمان نتوان گفت من بی دین را

ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر
گرد خورشید کشی دایرهٔ مشکین را
اذر
معاون مدیریت سایت
عکس و تصویر جان به لب آمد و بوسید لب جانان را طلب بوسهٔ جانان به لب آرد ...
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را

سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را

صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را

زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را

سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را

ابر دریای غمش سیل بلا می‌بارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را

حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را

با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوش‌تر آن است که از دل نکشم پیکان را

عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را

گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جان‌بخش تو از بوسه دهد تاوان را

دوش آن ترک سپاهی به فروغی می‌گفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را

آفتاب فلک فتح ملک ناصر دین
که به هم‌دستی شمشیر گرفت ایران را
faezehjon
مدیر ارشد سایت
faezehjon
مدیر ارشد سایت
عمو سید
عمو سید
هیربد
هیربد
هیربد
هیربد
هیربد
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و من قرن‌ها محتاج زني بوده‌ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه‌هاي وجودم را
چون تکه‌هاي بلور شکسته گرد آرد
مي‌دانم بانوي من ! بدترين عادات را عشق تو به من آموخت
به من آموخت
که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم
و به عطاران و طالع بينان پناه برم
به من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده‌روها را متر کنم
و صورتت را در باران‌ها جستجو کنم
و در نور ماشين‌ها
و در لباس‌هاي ناشناختگان
دنبال لباس‌هايت بگردم
و بجويم شمايلت را
حتي ! حتي !
حتي ! در پوسترها و اعلاميه‌ها !
عشقت به من آموخت که ساعت‌ها در اطراف سرگردان شوم
در جستجوي گيسوان کولي
که تمام زنان کولي بدان رشک برند
به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي
که همه‌ي شمايل‌ها و همه صداهاست
بانوي من !
عشقت به سرزمين‌هاي اندوهم کوچاند
که قبل از تو هرگز بدان‌ها پا نگذاشته‌ام
که اشک انساني است
و انسانِ بي‌غم
تنها سايه‌اي است از انسان ...
عشقت به من آموخت که چون کودکي رفتار کنم
و بکشم چهره‌ات را با گچ بر ديوار
و بر بادبان قايق صيادان
و ناقوس‌هاي کليسا و صليب‌ها .
عشقت به من آموخت که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي‌پيچد
به من آموخت وقتي که عاشقم زمين از چرخش باز مي‌ماند
چيزهايي به من آموخت
که روي آن‌ها حسابي هرگز باز نکرده بودم
افسانه‌هاي کودکانه خواندم
و به قصر شاه پريان پا گذاشتم
و به رويا ديدم که رسيده‌ام به وصال دختر شاه پريان
دختري با چشم‌هايي روشن‌تر از آب درياچه‌هاي مرجاني
لبانش خواستني‌تر از گل انار
خواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي‌ربايمش
خواب ديدم سينه‌ريزي از مرجان و مرواريد هديه‌اش کرده‌ام
بانوي من ! عشقت به من آموخت هذيان چيست
به من آموخت که عمر مي گذرد ...
و دختر شاه پريان پيدايش نمي‌شود ...
عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه‌ي اشيا
در درخت زرد و بي برگ زمستاني در باران در طوفان
در قهوه‌خانه‌اي کوچک
که عصرها در آن قهوه‌ي تاريک مي‌نوشيم
عشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانه‌ها و کليساها و قهوه‌خانه‌هاي بي‌نام پناه برم
عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي‌افزايد
به من آموخت که
بيروت را زني فريبنده ببينم
زني که هر شامگاه زيباترين جامه‌اش را مي‌پوشد
و غرق در عطر به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي‌رود
عشقت به من آموخت که چگونه بي‌اشک بگريم
عشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسري با پاهاي بريده
بر راه «روشه» و «حمرا» مي‌خوابد ...
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و من قرن‌ها محتاج زني بوده‌ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه‌هاي وجودم را
چون تکه‌هاي بلور شکسته گرد آرد ...


{ نزار قبانی }